هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

486

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

محشرى بود . هرچه بنويسم ، باز تمام نخواهد شد . « سركار اقدس » به « كاروانسرا » رسيدند . عرض كردم : « آتش كنيم ؟ » قهرمان ميرزا بسيار ترسيده بودند . فرمودند : « روز ايستادن نيست » . [ و ] تشريف بردند . « آقا » و « بهمن ميرزا » هم رفتند . من ، همراه « قهرمان ميرزا » ماندم . بسيار دلش به هم مىخورد ، [ و ] هيچ [ حال ] خود را نمىدانست . پهلوى « نايب السلطنه » نشسته بود . خلاصه ، آتش مضبوطى كردم . چكمه‌هايش « 1 » را بيرون كردم . نزديك [ به ] يك ساعت در آن‌جا ماندم . « آقا فرج » بود و نوكرى داشت « ميرزا رستم » ، [ كه ] به حال مردن آمد . خود را مىخواست به آتش بيندازد . به هر وضع بود ، او را هم ساكت كرديم . پناه به خدا از كولاك . ساعت به ساعت بدتر بود . بنه هم جمع شدند . برخاستيم « 2 » . 50 قدم از « كاروانسرا » كه گذشتيم ، هرچه خواستيم برويم ، برف و كولاك راه را گم كرده بود . برگشتيم . با برادر مهربان « قهرمان ميرزا » به « كاروانسرا » آمديم [ و ] نشستيم . هرچه به پياد [ ه ] ها التماس كرديم ، كه ما را ببريد ؛ 2 نفر [ در ] آن‌جا بودند ، گفتند : « ما بچه هستيم . مىبريم ، هم خود گم مىشويم ، هم شما را گم مىكنيم . » فكر شب ماندن را مىكرديم ، كه 2 نفر ديگر سى چهل ساله آمدند [ و ] گفتند : « جاى نشستن نيست . برخيزيد ، برويم » . برخاسته « 3 » ، سوار شديم . 200 قدم رفتيم . ردّ سوارىها مشخص شد . كولاك هم كمتر بود . هزار قدمى رفتيم . بسيار بهتر بود . پياد [ ه ] ها را مرخص كرديم . بنهء پيش‌رو هم پيدا شد . 3 ساعت به غروب مانده ، به منزل رسيديم . « سركار اقدس » ، كاغذهاى « تفليس » را مىخواندند . احوالات [ را ] پرسيدند ، جواب دادم . در همان محوطه منزل داشتيم . مردم ، همه پيش بنه خود مىرفتند . بسيار كم رسيده بود . « يحيى خان » هم هربار مىافتاده است ، مىبريد ، مىانداخت . مردم را ميراند تا

--> ( 1 ) . در اصل : چكمه‌هاش ( 2 ) . در اصل : برخواستيم ( 3 ) . در اصل : برخواسته